دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکس نوشته عاشقانه» ثبت شده است

" ذره ایی در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است "

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم ؛ یک وفاداری کاذب...خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم ، یا خیلی به ندرت و تصادفا" نگاه میکنیم . ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم. عکس ، فقط برای مهمان است...
"این را یادتان باشد که ذره یی در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است "
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

...

نرسیدن خیلی تلخ تر از، از دست دادنه. اونی که از دست می ده باخاطره هاش زنده اس،ولی اونی که نمی رسه همش دلش واسه کسی تنگ میشه که هیچ وقت نبوده

۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

چه خوب بود

چه خوب بود اگر همه چیز رو میشد نوشت.
اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم میتوانستم بگویم. نه یک احساساتی هست یک چیزهایی هست که نه میشود به دیگری فهماند نه میشود گفت. آدم را مسخره میکنند. هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است

۱۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۷ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عید

برای هم آرزوهای خوب بخواهیم به شیرینی طعمِ خیال، وقتی شوق و تمانای اجابت سرتا پای وجودمان را در بر میگیرد.باورهایی بزرگ ببخشانیم به وسعت آفتاب مهربانی تابیده بر قلب کوچکمان تا ویران شود دیوار بلند ناباوری که در دل و جانمان رخنه انداخته اند. برای هم ترک عادت های کهنه ی دل و حال و هوایی به دور از بغض و وحشت از تنهایی آرزو کنیم تا ترس از روزهای سخت پیش رو ما را اسیر رابطه های غلط و آدم های نادرست نکند. برای هم امیدهایی ماندگار آرزو کنیم حتی ذره ای کوچک، که همین کمترین ها بزرگترین و قشنگترین فرداها را می سازند. برای هم آرزوهای خوب بخواهیم از ته دل، حتی با دلی شکسته بی چشمداشت و از یاد نبریم همینکه حال دل و لحظه هایمان کوک باشد و بدرخشد هر روزمان عید است...

۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

نه حوصله حرف زدن نه تحمل سکوت

‏جوری شدم که ن حوصله حرف زدن دارم ن تحمل سکوت

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دلتنگی

با خودم قرار گذاشتم دیگه دلتنگ نشم
اما دلتنگی من قوی تر از این حرفاس

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۵ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یه روز خوب

فکرش رو بکن. یک روزی به جایگاهی میرسی که تمام آدمایی که تو رو از دست دادن افسوس میخورن اما تو خوشحالی که آدمای بی ارزش زندگیت رو پشت سر گذاشتی و بی محابا به سمت اهدافت رو به جلو حرکت کردی!
من فکر میکنم موفقیت اینجوری رقم میخوره که تو کاریو که بهش مطمئن نیستی انجام ندی ولی کاری که بهش مطمئنی رو به هر قیمتی شده انجام بدی!
حواست باشه زندگی انقدر طولانی نیست که وقت کنی بدهیاتو با خودت صاف کنی!
تو به خودت بدهکار نباش دیگه هیچی مهم نیست!

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

همه می روند ،

‎همه روزی میروند و فراموش میشوند
‎به این فکر کن جوری که میروی پل های پشت سرت را نابود نکنی شاید حتی خاطره ای تو را باز گرداند
‎به این فکر کن جوری که میروی دلش را نشکنی هرچه باشد جواب همه ی کارهایت را در همین دنیا خواهی داد
‎به این فکر کن اعتمادش را از بین نبری چون برای ساختش دروغ ها تظاهر های زیادی را انجام داده ای
‎موقع رفتن خوب فکر کن ...
 نگذار کسی از رفتنت شاد باشد ...
چنان برو که وقتی به یادت افتاد لبخندی بزند و بگوید یادت بخیر...
نه بغض کند و دنبال قرص هایش بگردد و فندکش را پیدا کند و آخرین سیگارش را دود کند ...


۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۱۶ ق.ظ نویسنده ی عشق
موندیم تنها D:

موندیم تنها D:


۲۰ آبان ۹۵ ، ۰۶:۱۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۴۷ ق.ظ نویسنده ی عشق
من تنها یک عروسکم D:

من تنها یک عروسکم D:

عروسک ها هرگز نمی خندند...
نمی گــــــــــــــریند...
حرف نمی زنند...
قهر نمـــــــــــــــــی کنند...
دوست نمـــــی شوند...
بازی نمـــــــــــــــــی کنند...
اما خوب ادای همه چیز را در می آورند...
و من تنها یک عروسکـــــــــ
ــــــــم!!!

۰۶ آبان ۹۵ ، ۰۲:۴۷ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۵۲ ب.ظ نویسنده ی عشق
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمـر
دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی

۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۲:۵۲ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
زیاد زندگی کردم

زیاد زندگی کردم

 رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری…رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد از همان جا رهایم کنی…این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی…این رسمش نیست که قلبم را بگیری و بازیچه خودت کنی…این رسمش نیست که مرا در آغوش بگیری و هوس را به جای عشق برایم معنا کنی…یک رنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشق ترینی…مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی مرا دوست داری… وفادار باش ای تو که در آغاز آشنایی وفاداری در حرف هایت بود…یک دل باش با دلی که تنها برای عشق تو مانده و خط سرخ روی همه کشیده…توکه میگویی مرا دوست داری پس چرا اشکهایم را پاک نمیکنی؟؟؟چرا دلتنگم نمیشوی و مرا صدا نمکنی ؟؟؟بخدا این رسم عاشقی نیست…به خدا این رسم عاشقی نیست…

۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۶ ب.ظ نویسنده ی عشق
سرگرمی ...

سرگرمی ...

 باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.
و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد
وباز قصه پر غصه تکرار ….
روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده
و شاخ و برگ تماشایی داشتم .
عاشق شدم . . . !!!!
عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!
و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور
تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،
چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن
و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم
درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس
سرنوشتم چه بود ؟
حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای
نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند
و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد
دوباره پر باز کند و به اوج برود
و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه
رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد
من در آتش میسوختم و او . . .
و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر
خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند
روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی
تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .
دنیا بازی‌هایت را سرم در آوردی…
گرفتنی‌ها را گرفتی‌…
دادنی‌ها را ” ندادی “…
حسرت‌ها را کاشتی…
زخم‌ها را زدی …
دیگر بس است…
چیزی نمانده …
بگذار آسوده بخوابم …
محتاج یک خواب بی‌ بیدارم…

۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۶ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوم دی ماه

به نام او

"دوم دی ماه"

تکه ابری ارغوانی بر روی کوه های منجمد زمستان،

و من به تو می اندیشم ...

معشوق من، مثل همین  کوه ها،

مثل ان ابر های ارغوانی ست بر فراز شهر دل من ...

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

از پشت این پنجره و در راه،

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

تکه ابر ارغوانی و کوه های کبود زمستان

و درخت های قد برافراشته ی عریان را تا بی نهایت دوست دارم ...

و عطر تو را، که گویی از خودم متبلور می شود ...

اکنون که این عاشقانه واژه واژه جان می گیرد،

موسیقی ملایمی در پس ذهنم مرور می شود

و تو عزیزم،

تصویرت را که بیاد می اورم،

دلم هر لحظه هزاربار برایت تنگ می شود! ...

#فرناز_عطایی

۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۹ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عاشقانه

به نام او

من ...
من دوستت داشتم ...
نمی توانم بگویم دوستت دارم ...
من فقط به طرز اسفناکی قرار ندارم ... یک بی قراری مزمن، چسبیده به این روزهایم، در امتداد روزهای گذشته ... من فقط تو که رد می شوی، پرت می شوم ... پرت می شوم در خطوط درهم قدم هایت و دلم هی پیچ می خورد ... من فقط از کنارم که می گذری، هوس لمس گونه ها و صورت انکارد شده ات گیجم می کند ... من فقط تو که می گذری، چشم هایم را می بندم و عطر ان روزها را نفس می کشم ... من فقط وقتی که هستی، نبضم تند می زند، فشارم می افتد و در هم می پیچم از شور تو ... می دانی من، دوستت داشتم ... نمی توانم بگویم دوستت دارم ... راستی مگر این ها عشق نیست؟! ...


#فرناز_عطایی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

 

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

 

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.

 

"فاضل نظری
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۴ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سولانژ ...
جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۶ ب.ظ نویسنده ی عشق
عادتی بهر تنهایی خویش

عادتی بهر تنهایی خویش


۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۶ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

سفر

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد 

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد 


من و تو پنجره‌های قطار در سفریم 

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

  

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین 

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

  

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست 

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد 

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست 

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد.

 

 

"فاضل نظری"

۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۳:۰۱ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سولانژ ...

غروب

چه پیوستگی غمگینی
جهان هرگز بیدار نبود
برای مهربانی دست‌های ما
و در انزوای خاموشِ باور‌های بیهوده
هرگز چشم‌ها را نگشودیم
برای دیدنِ دوباره ی دنیا..

ما پیش از آفتاب

غروب کرده بودیم
...چه ویرانی نفس گیری
......

نیکی‌ فیروزکوهی
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سولانژ ...

یک نفر باید باشد ...

یک نفر باید باشد که

بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی

تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری

از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند

و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند

حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!

 

یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند

یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...

یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،

پوزخند نزند، به شوخی نگیرد

جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،

آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت

یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،

مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!

وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،

برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،

راه کار ندهد، فقط گوش کند ..

یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،

اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است

 

خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد

بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،

گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند

حرف زدن گاهی مُسکن است،

آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند

حرف می زنند که ویران نشوند

حرف می زنند که آرام بگیرند

مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.


به قول آن رفیقمان که می گفت:

حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...

همین.

 

"پویان اوحدی"

۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۲ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...