دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

اندر احوالات این روزها...


تعادل روانی خودتون رو مثل یک ((بند باز ))این روزها حفظ کنید،اگر در حال اعتراض به موضوعات مختلف در جامعه هستید (که حق مسلم شماست و من هم اعتراض دارم)یادمون نره که این یه بخشی از زندگی این روزهای ماست  و قسمت مهم دیگری هم وجود داره که رشد شخصی شماست چه رشد درونی و چه بیرونی .

کار مهم و سخت در این أوصاف حفظ کردن تعادل روانیمان است.درست مانند یک بند باز،این که به بهانه به وجود آمدن بی تعهدی ها و بی مسئولیتی مسئولین ما دست از تلاش برای سأختن وً رشد برداریم و پناه به ناامیدی ببریم فقط اوضاع آینده مارا نابسامان تَر میکند،اگر تویی نباشی که امید به زندگی داشته باشی ،اگر منی نباشم که امید به بهبود اوضاع داشته باشد دیگر این سرزمین خشک و خالی خواهد شد...

#من_یک_معترض_در_حال_رشد_هستم یعنی همانقدر که به اعتراضاتم اهمیت میدهم به رشد فردی ام نیز اهمیت میدهم و به سمت ناامیدی نمیروم.

بسیاری از کتب بزرگی که ما از فیلسوفان وًانسانهای بزرگ میخوانیم در همین شرایط اقتصادی وًسیاسی نوشته شده اند،مانند هستی و نیستی از ژان پل سارتر،أنسان در جست و جوی معنی از فرانکل.

پس اگر جان داریم تلاش میکنیم وًدست از تلاش بر نمیداریم.

۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۱:۵۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

این روزها یادت هستم


این روزها سرم را گرم نوشتن برای تو میکنم

هروز صبح برایت نامه مینویسم،از خواب هایی که دور از تن تو گذشت!

نمیدانم چندتایشان به دستت رسیده،بویشان کشیدی و خواندیشان!

من تمام حرف هایی که برایت نگفته بودم را،نوشتم و به دست پستچی سپردم...کاش خوانده باشی!

برایت گفته بودم که خوبم،مثل خوب بودن هایی که این روزها همه به هم میگویند،از انهایی که شوریده حالی لابلایش فریاد میکشد!

اِبی بغضش را هروز برایم میخواند...

گفتنی نیست!

ولی یادت می افتم...

چشم هایم را میبندم ، باد لابلای موهای کوتاهم میپیچد و کلمات را با تمام تن و نفسم حس میکنم،که می‌خواند:کجایی که ببینی،من چقدر دل خسته و تنهام...

حس میکنم تمام استخوان هایم میترکد،دهانم شور میشود،چشم هایم میسوزد...

مادرم میگوید سفیدی چشم هام زرد شده،میگویم کم خونم.

اشکش را پاک میکند که درد دل چشمها را بدتر از کم خونی زرد میکند...

تاب ندارد،مادر است هرچه باشد...

شمعدانی های لب پنجره را یادت هست؟

همانهایی که از بازار خریدیم،میگفتی خانه افتاب گیر مستحق شمعدانی ست!

دیروز پنچره باز بود،باد زد،شمعدانی افتاد.

پر پر شد،شکست!

مرد از بس نبودی...

خودکشی که شاخ و دم ندارد!

تا بیخ گلو گیرم

گیر یک تو که امدنی نیست...

اما من هروز برایت مینویسم!

شاید یک روز روی شانس باشم و پستچی نامه ای از تو بیاورد...

کویر شده ام...

مثل باران بیا،بی امان و دیوانه وار...

با نامه در دستت!

۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تابستان فصل شل و ول بودن است

تابستان از راه رسیده است....

رفیق اصلا فکر خوبی نیست که بنشینی گوشه ای و به روزهای گذشته و تابستان پارسال و آدم یا آدم هایی که دیگر با تو نیستند فکر کنی.

یا بگویی اگر فلانی بود یا فلانی میماند این تابستان خیلی خوش میگذشت.

تو دوستانی داری که پایه ی دیوانه بازی هایت هستند...

پایه ی شبگردی ها و سینما رفتن هایت.پایه ی پیاده روی کردن های بی هدف !

تو خودت را داری و میتوانی بی وقفه لذت ببری از زندگی.

خوشحال بودنت را وابسته نکن به افرادی که نیستند.

از بودن با آدم هایی که هستند و تو را دوست دارند لذت ببر.

تابستان ،فصل شل و ول بودن است!

وا بده از غم و غصه هایت...

خورشید آنقدر رقصیده که داغ کرده! 

تو چرا نشسته ای؟!

شاید این تابستان، فصل بازگشت به روزهای خوبت باشد.

۰۳ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق