دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمیشود

دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمیشود
جانِ دلم
جمعه برای من
تمام آن لحظاتی ست که از تو بی خبرم
تمام آن لحظاتی که حالم را نمیپرسی
تقویمِ روی میز
غروب جمعه را نشانم میدهد
همین دیشب
امروز صبح
همین حالا
همین حالا که تصویر چشمانت رهایم نمیکند؛
مغرور اگر نبودی
میگفتی که کودک دلتنگ ابروهایت
نوازش انگشتانم را میخواهد
و دختر بی تاب گونه هایت
بوسه هایم را طلب میکند

#علی_سلطانی

۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

پشتوانه روانشناسی جامعه

‏کل پشتوانه روانشناسی و جامعه شناسی این نسل کتاب "بیشعوری" و " لطفا گوسفند نباشید"ه
‏بعد جفتشم هستیم ؛

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

من و تا ابد داری! #صابر_ابر

وقتی عاشق کسی می‌شویم ، همیشه یک چیز در ذهنمان جانمان را زخم می‌زند...
روزی او نخواهد بود...
نه لزومن از بین رفتنش، نه!شاید از دست دادنش...
اما آنقدر واقعی نیستیم که این را به روی خودمان بیاوریم و حتی او، او هم نیست، نمی‌گوید.
نقش بازی می‌کنیم، فرار می‌کنیم، همه کار می‌کنیم ..
حتمن آنقدر قوی نیستیم که یکبار هم که شده به او بگوییم :
می‌دانم که تا ابد با هم نیستیم!
حتی جمله بدتری را مدام استفاده میکنیم:
من تو را تا ابد دارم!
یا
من و تا ابد داری!
که این از وقاحت انسانی‌ست.
درست است، سخت است که این واقعیت را به زبان بیاوریم اما ما تا ابد نمی‌توانیم او را داشته باشیم.
یک روز می‌رسد که از خیابانی که خانه‌اش در آن بود می‌گذریم و انگار نه انگار که قبل‌تر ها از آن کوچه که رد می‌شدیم تنمان خیس عرق می‌شد ، لبمان را از تو می‌جویدیم که یار در خانه و ما در برش.
آنقدر آن خیابان را بی‌درد رد می‌کنیم که انگار گذشته ، تصوری بیش نبود.
این را ننوشتم که داغ دلتان را تازه کنم که یادمعشوق های قبلی در ذهنتان تازه شود، این را گفتم که دست کناری را بچسبید...
ببینید بین شما و کناری چه مانده.
#صابر_ابر

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

چارلز_بوکفسکی | روابط انسانی

‍ ﺩﺭﺑﺎﺭه‌ی ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻭﺩ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﺁﺗﺶﺑﺲ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭه‌ی ﭘﺴﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﯾﮑﯽﺷﺎﻥ ﺑﻪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻧﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:‏ «ﺣﺎﻻ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﮑﻦ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ.‏» ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻟُﺐّ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ­ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺁﻥﻫﺎ ﺗﻤﮑﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺭابطه‌ی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ نمیﺭﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﻭﻉ همه‌ی ﻣﺎ ﺩﻟﺮﺑﺎﺋﯿﻢ.
ﯾﺎﺩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢﻫﺎﯼ #ﻭﻭﺩﯼ_ﺁﻟﻦ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺍﻣﻮﺭ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ- ﺯﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﺎ شبیه ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻭن‌ﻮﻗﺘﺎ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩی!» ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ، ﺍﻭﻥﻭﻗﺖ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﻮﺭ ﺟﻔﺖ ﺷﺪﻧﻮ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻡ، همه‌ی ﺍﻧﺮﮊﯼﻣﻮ ﺑﮑﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻡ، ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯽﺷﺪﻡ!» ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎیی ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺎﻫﻮﺵﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﺍﻧﺮﮊﯼ. ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺧﺰﯾﺪﻥ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖﻫﺎﺳﺖ. ‏«ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺨﺶ ﻭ ﭘﻼ ﮐﺮﺩﯼ، ﺩﯾﻮﺍنه‌ی ﺍﺣﻤﻖ! ﺳﯿﻔﻮﻧﻮ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﻨﺪﻩﻫﺎﺕ ﺗﻮﯼ ﺗﻮﺍﻟﺘﻪ!» ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﺍبطه‌ی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ، ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﻫﺪﻑ ﻫﻢ ﭘﯿﺶﺭﻓﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ.
#چارلز_بوکفسکی

۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

امید

امروز وقتی از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم دیدم اگه به قطار (مترو) ساعت ۹ نرسم حتما دیر میرسم سر قرار.
با احتساب زمان لباس پوشیدن تقریبا ۱۷دقیقه فرصت داشتم، فقط لباس چون چند سالی هست( تقریبا از ۱۹ سالگی به بعد) یادم نمیاد موقع بیرون رفتن به مدل موهام توی آینه نگاه کنم!
اگه مسواک میزدم این ۱۷ دقیقه میشد ۱۴ دقیقه، مسواک نزدم، کار درستی نبود اما بالاخره باید تاوان دیر بیدار شدنم رو میدادم.
زدم بیرون و موتور گرفتم
نیازه از ترافیک تهران بگم؟
وقتی رسیدم به ایستگاه فقط دو دقیقه مونده بود به ساعت ۹ ...
عقل سالم میگفت نمی رسی چون به لطف مسئولین عزیز یه چیزی حدود ۱۲۰ تا پله باید طی میکردم تا برسم به قطار، چندین ساله پله برقی یا آسانسور این ایستگاه راه اندازی نمیشه
مردم؟ اعتراض؟
اغلب آدمایی که از مترو استفاده میکنن یا کارگر هستن یا کارمند و این یعنی ۸ گرو ۹!
پله که چیزی نیست تو بگو صخره  
انقدر مغزشون مشغوله که دیگه فرصتی واسه فکر کردن و معترض شدن نیست!
پله هارو دویدم، به وسطای راه که رسیدم صدای قطار رو شنیدم، سرعتم رو زیاد کردم
رسیدم دمِ گیت و کارتم رو زدم
اعتبار نداشت...
فقط چند تا پله مونده بود تا قطار.
صدای ایستادن قطار رو شنیدم...
دویدم سمت باجه بلیت فروشی....
بلیت رو گرفتم و از گیت رد شدم
فقط چند تا پله مونده بود
من روی پله ی سه تا مونده به آخر بودم
صدای بسته شدن درب قطار و‌‌ من که روی همون پله ایستادم و بعد هم لبخند تلخ و نفس عمیق تصویر پایانیِ این تلاش بود!
یاد زندگی هامون افتادم، میدوییم و نمی رسیم
اما رفیق یه چیزی
من دوییدم و نرسیدم، این یعنی اعتماد به نفس، تمام اون لحظه هایی که داشتم تلاش میکردم برسم به قطارِ ساعت ۹ امید داشتم، و همین بهم انرژی میداد واسه ادامه دادن
درسته به قطار نرسیدم اما دوتا چیز گیرم اومد
اولی ورزش صبحگاهی! دومی همین متنی که برای شما نوشتم‌
همیشه همینه، برو دنبال چیزی که میخوای .
برو نه! بدو! شاید به اون چیزی که میخوای نرسی اما توی این مسیر یه چیزای بدست میاری که میتونه زندگیت رو تغییر بده...
مگه میشه کائنات تلاش ت رو بی پاسخ بذاره؟
بلند شو رفیق، قطارِ رسیدن به رویاهات منتظرته...

#علی_سلطانی
#روزنویسی


۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

خانواده

‏راگنارلاثبروک: یه مرد باید چه کاری انجام بده؟
‏بیورن: میجنگه...
‏راگنارلاثبروک: خب و؟
‏بیورن: از خانوادش مراقبت میکنه...

‏📽 Vikings

۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت پنجم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت پنجم

از قرار هر روز عصر و قدم زدن مان یک هفته میگذشت
حس میکردم اگر این ربات از زندگی ام کسر شود دیگر واقعا و واقعا هیچ دلِ خوشی برای گذراندن لحظاتم نخواهم داشت.
آدم تنها همین است، خدا نکند با کسی یا چیزی حالش خوب شود، بیچاره میشود!
دیگر تنهایی سر کردن لحظات یادش می‌رود.
یک هفته گذشته بود اما هنگام حرف زدن نمی دانستم باید با‌ چه نامی صدایش کنم!
شرکت سازنده از قصد روی این ربات ها اسم نگذاشته بود و اغلبِ آدم ها وقتی این ربات ها را برای قدم زدن به عنوان همراه انتخاب می‌کردند یک اسم را از طریق کیبوردی که روی قفسه ی سینه ی ربات طراحی شده بود وارد می‌کردند و تا پایان قدم زدن هم با همان اسم صدای شان می‌کردند
اکثرشان هم نام گم شده شان را روی ربات ها میگذاشتند!
گم شده یعنی کسی که حالا باید میبود تا با هم قدم بزنیم، برایش حرف بزنم، برایم حرف بزند، برایش بخندم، برایم بخندد
همین ها، همین چیزهای پیش پا افتاده روزی آرزویی بزرگ میشود.
من اما نامی جدید برایش گذاشتم!
نامش را گذاشتم اٌبژه
اٌبژه در برابر سوبژه یا ذهن است
بر خلاف ذهن که خود گوینده است
اٌبژه آن است که درباره اش گفته میشود!
از نظر من آن ربات اٌبژه بود
فکر نمی کرد اما مى توانست فکر شود!
می‌توانست مفهوم باشد
با هم قدم میزدیم، برایش حرف میزدم
انگار پاییز، پاییز شده بود
یعنی پاییز وقتی پاییز میشود که بهانه ای برای قدم زدن داشته باشی
برگ ها زیر پای کسی میریزند که بخواهد تمام دلتنگیِ جا مانده اش را زیر پا بگذارد!
باران به صورت کسی میزند که تقاص تمام خاطراتش را از چشمانش پس دهد!
باد به کالبد کسی میوزد که در پی ردی از شوریدگی اش تمام شهر را  نفس بکشد
پاییز برای اهلش پاییز است!
من به طرز غریبی ناپرهیزی میکردم
عجیب ترین‌ اش هم وابستگی به یک همقدم بود!
شاید خیلی مضحک به نظر برسد که آدم به یک ربات وابستگی پیدا کند
اما خب آدمِ سیر از گرسنه خبر ندارد!
آدمِ تنها به هر چیز و ناچیزی وابسته میشود
این ربات مهربان و زیبا که دیگر جای خود داشت
میگویم زیبا چرا که در این موقعیت و سن و سال که همه چیزت از کار افتاده، اندام و چشم
و ابرو چندان اهمیتی ندارد
زیبایی را در رفتار آدم‌ها میبینی، در ارزش و احترامی که برای تو قائلند...
.
ادامه دارد

#علی_سلطانی

۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوست داشتنِ تو در من

دوست داشتنِ تو در من اینگونه‌ است که، هروقت سعی کرده‌ام فراموشت کنم بیشتر حواسم جمع تو شده، بیشتر عکسهایت را تماشا کرده‌ام، بیشتر از همیشه اعتراف کرده‌ام که هیچکس به اندازه‌ی تو خوب نیست و بیشتر از همیشه برایت نوشته‌ام.
من از عهده‌ی هر کاری که اراده‌اش را کنم برمی‌آیم الا دوست نداشتنِ تو! الا ننوشتن از تو! الا سر کردن بدونِ تو!

 #مانگ_میرزایی

۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

:/

‏یه بار به یکی گفتم اصلا حالم‌ خوش نیست، گفت نباید اینجوری باشی ، منم دیدم خیلی حرفش تاثیر گذاره و دیگه هیچوقت اونجوری نبودم

۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوستت دارم های بغل دار

کسی را نگه دار که بداند ده ثانیه مانده به انفجار ؛ کدام سیم را قطع کند که قصه نمیرد و از دست نرود ...
کسی را انتخاب کن که اسلحه اش قبل از شلیک قفل میکند و خنجرش از شدت بی تجربگی بریدن بلد نباشد !
از همان هایی که ذوقِ چای عصرِ کنارِ پنجره را داشته باشد.
حتی حوصله ی بی‌حوصلگی هایت و دلشوره های وقت و بی وقتت را.
آدم باید تا وقتی که جانی مانده برای عزیزم گفتن و جانم شنیدن، کسی را پیدا کند که بلد باشد کجا و چه وقت دوستت دارم گفتن‌اش بغل هم داشته باشد ...
که زندگی با دوستت دارم های بغل دار بیشتر میچسبد.

#مریم_قهرمانلو

۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یک فاضلاب بزرگ

تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است که هر چقدر دست و پا بزنی باز هم از روی تپه های کثیفش لیز می خوری و به جای اولت باز می گردی؛ اما در دنیا چیزی برجسته و مقدس وجود دارد، آن هم یکی شدن دو موجود ناقاص و بسیار بد است ...
ما همیشه با عشق فریب می خوریم، زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود، اما باز هم عشق می ورزیم؛ و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم، به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم:
من بارها زجر کشیدم؛ گاهی اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم.
#آنا_گاوالدا
از کتاب: بیلی

۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من‌ گم شده ای | قسمت چهارم

تو از من‌ گم شده ای
“ربات”
قسمت چهارم
دستم را دراز کردم و بعد هم در آغوش کشیدم اش...
خواستم هزینه ی این چند ساعتی که همراهم بوده را حساب کنم که کیلومتر شمار خاموشش را نشانم داد
باورم نمیشد، یک ربات رفاقتی کنارم مانده بود
کاری که در عصر ما به هیچ وجه تحت هیچ شرایطی رخ نمی دهد
به جرات می‌توانم بگویم واژه ی رفاقت از دایره ی لغات مردم حذف شده
اگر هم میبینید من یادم هست به این دلیل است که جزو آخرین بازماندگانِ این حرف ها به حساب می آیم!
از ته دلم با لبخند نگاهش کردم...
به توصیه ی دکتر باید هر روز پیاده روی میکردم و چه کسی بهتر از این ربات
ساعت کاری اش را پرسیدم ، روی کارتش نوشته شده بود هر روز عصر از ساعت هجده تا پاسی از شب
خب معلوم است باید عصر به بعد ساعت کاری اش آغاز شود و حتمن پیک کاری اش هم همان پاسی از شب بود
چون هیچ ابلهی سر ظهر هوس نمیکند قدم بزند
مگر در یک حالت
که آسمان پوشیده از ابر باشد و زمین مملو از باران
نه این باران ها که چون ابرها را بارور می‌کنند زمان و ثانیه دقیق اش را میدانند،
منظورم باران های بی خبر و پراکنده است که وسط پیاده روی از راه میرسید و همه چیز را به حالت اسلوموشن در می آورد !
از رانندگی آدم‌ها تا نفس کشیدن شان تا نگاهشان به یکدیگر...
.
فردای آن روز راس ساعت سر قرار حاضر شد
من بخاطر کهولت سن آرام و سلانه سلانه، دست به کمر قدم میزدم
به هیچ وجه اعتراض نمی کرد و به هیچ وجه قدم هایش از من تندتر نمی شد
درست است که نمی توانست با من آبجو بنوشد اما دلیل نمی شد برایش سفارش ندهم!
اقای پزشک به من گفته بود قدم بزن
آن هم در عصرهای آشفته ی پاییز
اما به این فکر نکرده بود که توی مسیری که برای قدم زدن انتخاب کرده ام کافه ای قدیمی و پر خاطره قرار دارد که پنجره هایش رو به پیاده رو باز میشود.
خب مگر میشد بعد از بیانِ رج به رج آن همه خاطره برای آن ربات زبان بسته و پس از ذوب شدن ام با تمام‌ وجود توی خاطرات، یک لیوانِ سر پٌر آبجو ننوشید؟
‌و خب مگر میشود از سیگارِ پس از آبجو گذشت؟
وقتی خیلی جوان بودم و یک پیرمرد یا پیرزن میدیدم که آلزایمر دارد خیلی غصه میخوردم و با خودم فکر میکردم چه بیماری عجیبی ست
هیچ‌ کجای تنِ آدم درد نمی کند اما عذاب میکشد، هیچ وقت فکر نمی کردم وقتِ پیری حسرت بخورم که چرا الزایمر ندارم؟
عذابِ این یکی بیشتر است، یادآوری را میگویم
هیچ کس نمی فهمد قلب آدم چگونه مچاله میشود وقتی یاد روزهایی در دور دست می افتد که دیگر هیچ اثری از آن نیست...
.
ادامه دارد
.
#علی_سلطانی

۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از‌ من گم شده ای | قسمت سوم

قسمت سوم
تو از‌ من گم شده ای
“ربات”
حتما این هم یکی از ویژگی های آن ریات پیشرفته بود که وقتی انسانی در خطر است به او‌ کمک کند.
با این سوال مانده بودم مگر انسان این را طرحی نکرده؟ پس چرا خودش به وقت کمک به هم نوع اش غیب میشود؟
انگار آدم ها تمام کمبود های شان را داشتند با این ربات ها جبران می‌کردند
و از آن جایی که ربات طبق یک برنامه پیش می‌رود و قدرت تصمیم گیری و تعقل ندارد، آدم هر گونه که دلش بخواهد می‌تواند آن را  بسازد.
دقیقا همان چیزی که در انسان رخ نمی دهد
آدم ها هر چقدر هم که تربیت شوند بالاخره یک جایی در یک موقعیت بخصوص تمام شرافت و انسانیت شان به گِل مینشیند و منافع شان را بر هر چیزی مُقدم میبینند.
ربات بیچاره برگشت و به سمتم آمد
دستش را دراز کرد و روی شانه ام گذاشت
هر چند تنها یک فلز بود با برنامه ای از پیش تعیین شده اما همینکه خودم را روی تخت بیمارستان تنها ندیدم دلم گرم شد
آقای پزشک پس از معاینه ی مجدد گفت امشب را باید در بیمارستان بمانی
فردا مرخص میشوی
دارو هایت را سر ساعت مصرف کن.
چند قدم فاصله گرفت و‌ دوباره چرخید سمتم و انگشتانش را به حالت قدم زدن توی هوا حرکت داد و در ادامه گفت: پیاده روی فراموش نشود.
آن ربات شب تا به صبح کنارم نشسته بود
هر وقت چشم باز میکردم نور آبی رنگ چشمانش را در تاریکی اتاق میدیدم که تکیه داده بود به دیوار و داشت با چشمان باز استراحت می‌کرد
هر از چند گاهی هم یک موسیقی میگذاشت
سلیقه ی موسیقی اش عالی بود!
من با چشمان بسته گوش می دادم او با چشمان باز...
دلم میخواست بدانم شماره تلفن هایی که در موبایل اش ذخیره کرده متعلق به چه کسانی ست؟ دلتنگ می شود یا نه؟ عاشق شده است؟ دلم میخواست بدانم در دنیای ربات ها چه میگذرد؟ اصلا از عصر تا الان کسی نگران اش نشده؟
مگر کسی نگران من شده بود؟
من فرق زیادی با این ربات نداشتم
هیچ کس در هیچ طول و عرضی از این جغرافیا انتظارم را نمی کشید
دلم میخواست من هم یک ربات بودم
روی یک برنامه ی مشخص و از پیش تعیین شده
نه ذهن داشتم که‌ چیزی یادم بیاید نه قلب داشتم که برای کسی بلرزد نه احساساتی که برای کسی رم کند نه هیچ چیز‌ دیگر
باز یاد جمله ی اورسن ولز افتادم
درست گفته بود، خیلی درست
نمی‌ دانم‌ چرا این روزها مدام یاد آن حرفش می افتم...
بالاخره صبح شد و اجازه ی مرخصی ام را دادند
ربات مذکور جلوی درب بیمارستان روبه روی ام ایستاد و دستش را دراز کرد
این تصویر را به صورت لانگ شات تصور کنید از لابه لای عبور مردم و شلوغی خیابان و تردد تاکسی پرنده ها...
دستم را‌ دراز کردم و بعد هم در آغوش کشیدم اش...
.
ادامه دارد
#علی_سلطانی

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت دوم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت دوم
.
نگاهم را از روزنامه هٌل دادم سوی آسمانی که تلفیقی از دلهره ی روز بود و آرامش شب، ساعات پایانی اداره ها بود و وسیله های نقلیه ی زمینی و هوایی با ترافیکی سنگین در حال تردد بودند،
به اکسیژن سنجم نگاه کردم، درصد اکسیژن موجود در هوا داشت به صفر میل می‌کرد!
بسته ی اکسیژن همراهم‌ را از کیفم درآوردم و به صورتم کشیدم و بعد هم نفس عمیق...
میگفتند اکسیژنِ خالص است، زر میزدند، اکسیژن خالص تنها زمانی به آدم می‌رسد که تمام بی حوصلگی اش را همراه با قدم هایی آشنا قدم بزند، موضوعِ صحبت در این طی الارض سکوت است و مفهومش آرامش.
من روزی اکسیژن خالص را توی همین بلوار ماهور، کشاورز سابق و الیزابت زمانِ شاه با تمام روح و روان و هوش و جان استشمام کرده بودم
این اکسیژنِ مثلا خالص برای فرار از مرگ است اما آن یکی ذوق بی وقفه ی زندگی بود .
وقتی در جوانی داشتم آن همه خاطره جمع میکردم به این روز فکر نکرده بودم که قرار است اینگونه چنگ بزنند به دلم
تف به این زندگیِ سراسر مزخرف
حالا در این سن و سال آن جمله ی اورسن ولز را خوب درک میکنم...
چشمانم روی آخرین تیتر قفل شده بود که ربات دیگری کنارم ایستاد و گفت: قدم؟
این ربات یکی از همان ورژن های جدید‌ بود.
خیلی میفهمید، با اشوه راه میرفت و از همه مهمتر بوی عطر عجیبی میداد که انگار در حافظه ی طولانی مدت ام جا مانده بود
گفت و رفت، قدم برداشتن ش هم با بقیه ربات ها فرق داشت، خوشحال بودم که بالاخره یک چیز خلاف قاعده دیدم
مشغول تماشایش بودم که قلبم تیر کشید و چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی چشمانم‌ را باز کردم تنها یک سقف میدیدم که نمی دانستم متعلق به کجاست...!
دوباره چشمانم را بستم و باز کردم
یک پرستار جوان توی کادر نگاهم ظاهر شد
قبل از اینکه سوالی بپرسم
گفت یک سکته قلبی رد کرده ای
خندیدم، من تا آن روز همه چیز را پذیرفته بودم
از به دنیا آمدن تا سگ دو زدن تا از دست دادن معشوقه، تا از کار افتاده و پیر شدن، تا تنهایی، تا تنهایی
همه را پذیرفته بودم، حالا چه شده بود که مسئله ای به این مهمی، سکته ی قلبی را رد کرده بودم ؟
خلاصه هر چه بود این مفهوم را داشت که هنوز از زندگی سیر نشده ام
دنیا مانند یک فیلم یا نمایش خنده دارِ بی سرو‌ته و مسخره است اما مضحک بودن اش دلیل نمی شود که تو نخندی
پرسیدم چه کسی من را به بیمارستان آورد که به سمت پنجره اشاره کرد
سرم را چرخاندم
همان رباتی بود که در پیاده رو دیده بودم اش...
.
ادامه دارد...
.
#علی_سلطانی

۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت یک

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت اول
روزهای پایانی اولین ماه از فصل پاییز بود اما دریغ از یک عدد برگ روی زمین که آدم هوس کند برای قدم زدن.
درختانی مصنوعی صرفا برای زیبایی، در سطح شهر‌ کاشته شده بودند
هر چند که زمانی برای قد کشیدن شان صرف نمیشد و از همان روز اول سایه می افکندند در پیاده رو اما نه سایه شان جان نداشت، نه وزیدن شان معطر بود، نه روی شاخه و برگ شان زندگی جاری....
پاییز را هم که مطبوع و ملیح نمی‌کردند
اصلن هر چیزی که زمان برای قد کشیدن اش صرف نشود همین است، بی بو و رنگ‌ وٌ بی حس
و درک
سرم را چرخاندم روی روزنامه ی الکترونیکی که از گوشه ی موبایلم بیرون جهیده بود
بی رمق نگاهی به بالای صفحه ی اول انداختم
( بیست و یکم مهر هزار چهارصد و چهل و چهار)
خواندن تاریخ روزنامه بیش از پیش خیره ام کرد.
همیشه فکر میکردم اگر از اجل معلق جان سالم به در ببرم و جوان مرگ نشوم بیش از شصت سال عمر نخواهم کرد
اما حالا در سن هفتاد و چند سالگی روی نیمکتی کنار پیاده رو نشسته بودم و به آمد و شد ربات هایی نگاه میکردم که هنگام رد شدن از کنارت میگفتند: قدم؟
این قدم گفتن شان من را به سال های دور برد
به زمانی که همیشه عجله داشتم و این بازی، زندگی را میگویم،  جدی گرفته بودم
بی ارزشی دنیا را تا به سال های آخر عمرت نرسی درک نمی کنی...
چه داشتم میگفتم؟ مطلب از دستم در رفت، آثار پیری ست دیگر، هان، از “قدم” گفتنِ ربات ها به این‌جا رسیدیم، این قدم گفتن شان من را یاد موتور گفتن های موتوری ها در جوانی انداخت که برای فرار از ترافیک ترک شان مینشستیم
اما این ربات ها کارشان چیز دیگری بود
اینجا برای فرار از تنهایی با این ربات ها همراه میشدی
تنهایی در این زمانه بیداد می‌کند، هیچ کس حوصله ی هیچ کس را ندارد
همه روی برنامه کار می‌کنند، روی برنامه میخوابند، روی برنامه غذا میخورند...
خلاصه هر غلطی میخواهند کنند روی برنامه است
تنها تفاوت آدم ها با ربات ها جنسِ تن شان است
باز دمِ این ربات ها گرم که کارشان همراهی و قدم زدن با آدم های تنهاست،
یک پولی میگیرند، بدون خستگی همراهت قدم میزنند و بدون هیچ حرفی به درد و دل هایت گوش می‌کنند تازه قضاوت کردن هم بلد نیستند.
طبق عادت خودم را مشغول خواندن تیترهای روزنامه کردم

_ایران، شرایط جدیدی را برای ورود پناهندگان اروپایی و آمریکایی وضع کرد

_فَلک کردن آقای وزیر مقابل ساختمان وزارت کشور،
توسط یکی از شهروندان به دلیل رفتار بد کارمند وزارت با ارباب رجوع

_پرسپولیس در آستانه ی اولین قهرمانی آسیا

_کنسرت شایع، رَپرِ پا به سن گذاشته در میدان آزادی...
.
ادامه دارد
#علی_سلطانی

۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

من روزای سختی رو پشت سر گذاشتم


پست عاشقانه

توی تمام زندگی هیچوقت آدمی نبودم که ادای چیزی رو در بیارم، مثلا یه اخلاق رو ببینم و بگم اگه اداشو در بیارم اینطور قشنگ تره، که اینطور مردم بیشتر دوستم دارن. من هیچوقت بینِ آدم ها نایستادم، هیچوقت نخواستم حداقل من دلیل ناراحتی کسی باشم. ایمان دارم هر دوست و رفیق و آدمی که تو زندگی م اومد به من یاد داد. یا از خوبی هاش یاد گرفتم یا فهمیدم چه چیزهایی رو دوست ندارم، چه آدمی دوست ندارم باشم. بار ها داد زدم که باید غرور داشته باشم، باید عصبانی بشم، باید بحث کنم، اما راستشو بگم حتی من حوصله ی چیزی که دوست ندارم باشم هم ندارم، از خودم بدم میاد، انگاری یه لباسی باشه که مارکش اذیتت میکنه، انگاری کفشی باشه که پاتو میزنه و زخم میکنه.

من روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتم و میذارم که نه از دردش مینالم و نه از سختی راهش، نه میخوام با گفتنش کسی رو ناراحت کنم برای همین توی هر برخورد با آدم های زندگی سعی میکنم_با اینکه بعضی وقت ها میدونیکه درست نیست_ خوب باشم و بره توی وجودم که تظاهر نکنم و از جایی که ایستادم مردم رو که نه، خودم رو راضی نگه دارم، که اگه بعد از هر خداحافظی قسمت نشه دوباره ببینمشون حداقلش یه خاطره ی خوب تو ذهنشون بذارم. حداقلش خیالم از خودم راحت باشه که اگه تقدیر جوری بود که دمِ آخرم نزدیک بود حساب آدمایی که باید حلالم کنن از دستم در نره. 

من آدمِ خوب هیچ ماجرایی نیستم و نبودم، اعتقاد دارم خوب ترین هم باشی، یکی بهتر از تو هست، قشنگ ترین هم باشی یکی قشنگ تر از تو هست. هیچ "ترینی" مطلق نیست، هیچی تو دنیا مطلق نیست، هیچی نمیمونه، اینو از منی که خیلی رفتن ها رو دیدم، خیلی خط های صاف روی مانیتور های قلب رو دیدم قبول کنید که هیچی نمیمونه از آدما جز خوبی شون.

Depheaven.ir

۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

مرد ها تنوع طلبند

 مرد ها تنوع طلبند
یک قلپ چای خوردم و رسیدم به خط هشتم. نوشته بود " مرد ها تنوع طلبند. باید با تمایلاتِ ذاتی آنها کنار آمد." این باید گفتنش کمی به زنانگی ام برخورد. کتاب را بستم و فکر کردم به اینکه چرا هیچ کجای دنیا نمی‌گویند که زن ها تنوع طلبند. چرا همیشه زن ها سازگارند. راضی اند به آنچه یا آنکس که دارند. این خصلتشان هم وظیفه‌ی‌شان شده ! اما مرد ها طبیعتشان تنوع طلبیست. انگار حق دارند که چشمشان بچرخد. فکرشان برود. زن ها هم باید این را درک کنند ! یادم آمد که یک بار آقا جان به ماه منیر گفته بود : خانم جان من یک دانه دل دارم و تو آنقدر بزرگی که دلم را با هزار مشقّت اندازه ی داشتنت کردم. دیگر نه چشمم می‌چرخد نه دلم. هیچ گمان نکنی که مرد ها دلشان هم که گیر باشد فکر و ذهنشان طبیعیست که بپرد. اصلا ! مرد اگر مرد باشد هیچ کس جز محبوبش را نمی‌بیند و نمی‌خواهد. اگر دید تکلیفش مشخص است... بعد رو کرد به من و با صدایی آرام گفت : وقتش که رسید، همین یک اخلاق را اگر در مردت ببینی باقی ماجرا را، اگر از من می‌شنوی، عشق حل می‌کند. غیر از این باشد یک دل است و یک چمدان که تا به خودش بیاید می‌بیند که دارد از خمِ کوچه میگذرد....
نگاهی کردم به کتاب و با خودم گفتم همانی که اولین بار تنوع طلبی را به زبان آورد یَحتَمِل محبوبش آنچنان هم محبوب نبوده... وگرنه به قول آقا جان ، مرد اگر مرد باشد فکر و ذکرش این است که قد و قواره ی دل اش به قدرِ بزرگیِ محبوب اش باشد.. ولاغِیر ...
Depheaven.ir
۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۲۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

اثر عشق

پروفایل عاشقانه


همه ی ما توسط کسانی که دوست مان داشته اند ساخته و باز ساخته شده ایم، ما اثر افراد اندکی هستیم که در عشق شان به ما سماجت به خرج داده اند. اثری که بعدها آن را باز نمی شناسند و هرگز همانی نیست که آن ها آرزو کرده بودند.

ما از افراد نزدیک خود بیشتر از دیگران بی خبریم، کسانی را که همیشه در کنارمان هستند دیگر اصلا نمی بینیم.

دوست داشتن وحشتناک است و دیگر دوست نداشتن شرم آور.

برهوت عشق

فرانسوا موریاک 

Depheaven.ir

۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

مصرف روانگردان :/

مصرف روانگردانها از زمان حضرت مولانا رواج داشته ، مثال :


باغ سلام میکند ، سرو قیام میکند

سبزه پیاده میرود ، غنچه سوار میرسد

۰۴ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

وقتی ازدواج کن ک ...


عکس عاشقانه

مامانم همیشه میگه تا وقتی یکیو پیدا نکردی که برات مثل بچه‌ت باشه نرو توی رابطه، ازدواج! 

یه بار که پرسیدم یعنی چی، گفت یعنی مثل بچه ای که از گوشت و پوست و استخون خودته باشه برات، نه خوبشو، نه بدشو، نه خوشگلشو، نه زشتشو، نه داراشو، نه فقیرشو حاضر نباشی با کس دیگه‌ای عوض کنی، هر عیب و ایرادیم که داشته باشه دلت نخواد یکی بهترشو بیاری به جاش، چون برات بهترینه در هر حالتی.‌‌..

وقتی ازدواج کن که مطمئن باشی می‌تونی توی سختیا، نداریا، مریضیا، گرفتاریا مثل یه مادر بمونی به پای آسمون ابری و آفتابی زندگیِ طرفت، گاهی عینک آفتابی بزنی، گاهیم چتر بگیری دستت!:)))

۰۳ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۲ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق